ضروری تر از هر چیز، زندگی کردن است
                                      
قالب وبلاگ
لینک های ویژه

تمام رویاهای زندگی و کاری من در دو شغل شریف و برزگ «معلمی و نویسندگی» خلاصه می شود من الان در اداره به لحاظ کاری راحتم و در یکی از بخشهای آرام و فرهنگی اداره مشغول به کارم بخش آموزش. اما حتی نمیخواهم یک روز دیگر هم در اداره باشم. همکاران سرزنشم می کنند که چرا میخواهی کار راحتت را از دست بدهی و به شهری بروی که از لحاظ آب و هوایی مانند جهنم سوزان است و امکاناتش خیلی کم؟!  شاید برایشان درک علاقه من به معلمی، سخت باشد که می گویند این همه عذاب و استرس و دردسر کشیدن برای انتقال و در نهایت چیزی که به دست می آوری، در یک روستای بد آب و هوا به چند دانش آموز درس دادن؟! نمی ارزد!!!!!  آنها نمی دانند که برای من معلمی شغل نیست، عشق است، برای آن سالهاست که منتظرم،  در تمام مراحل انتقالی که الان تقریباً درخواستم به سازمانمان در تهران رفته است (که اگر در این مرحله به موقع جواب مثبت دهند (که قبلاً ندادند)، به لطف خدای منان امسال تدریس را شروع خواهم کرد، از اول درخواست  انتقالی خدا همراهم بوده، دستم را گرفته و راه را نشانم داده است (شاید باورتان نشود اما هر گامی که برای انتقالی برداشته ام خدا به قلبم الهام کرده است که قدم بعدیم چه باشد، گاهی به دلم انداخته سریعاً کاری را انجام دهم (که همکاران خرده گرفته اند که از تو این عدم شکیبایی بعید است) و گاهی مانند این روزها به صبوری و سپردن کارهایم به او و تضرع به درگاهش دعوت نموده است). در این راه هزینه های روحی و روانی و فکری زیادی محتمل شده ام. اما معتقدم هر انتخابی هزینه ای دارد و من لاجرم باید آنها را بپردازم. لکن غیرمنصفانه است اگر  بگویم فقط هزینه کرده ام من در این راه خیلی چیزها هم بدست آورده ام. شجاعت، جسارت، ایمان، هوشیاری، توکل، اعتماد، تلاش، سرسختی، شناخت خود و خدایم بیشتر از گذشته هایم و البته مهمتر اینکه الان می دانم عزیزان زیادی از سرتاسر دنیا با من هستند. راستش قبل از کمپین دعایم فکر نمی کردم این وبلاگ (ضروری تر از هر چیز زندگی کردن است) که نویسنده آن من باشم این همه طرفدار و خواننده داشته باشد، اما همین نعمت انتقالی و موانع آن باعث شد تا من بدانم که دارای چه ثروت عظیم انسانی بوده ام، ولی از آن خبر نداشته ام خدایا شکرت.

گاهی واقعاً دلم می گیرد که چرا ساختار جامعه به نوعی است که من به راحتی کاری را که دوستش دارم و با آن می توانم به فرزندان سرزمینم صادقانه و متعهدانه خدمت کنم را نمیتوانم. گاهی می پرسم  چرا باید به خاطر امرار معاش و تأمین مایحتاج ضروری زندگی خودم و مادرم مجبور باشم تن به کاری بدهم که نمی خواهم. در واقع فکر می کنم من از اداره پول می گیرم تا عمرم را، لحظات شاد زندگیم را، اهداف و رویاهایم را، شور ونشاط جوانیم را قربانی بطالت و روزمرگی های کارمندی بکنم،برای بیکاری و هدر دادن عمرم، پول می گیرم (عزیزان کارمند مرا به خاطر این طرز تفکر که البته  تنها و تنها در مورد خودم است ببخشند) این سرسختی در انتقالی و  عدم قرار گرفتن  افراد در مشاغل مورد علاقه اشان خود می تواند یکی از موانع اصلی توسعه و پیشرفت جامعه باشد که متولیان امر باید به آن توجه کافی داشته باشند.

از وقتی درگیر مساله انتقالیم شدم، آن زمان که برخی ها گفتند یا استعفا یا ماندن در اینکار.  با خودم گفتم دیگر بس است مگر من قرار است چند بار زندگی کنم؟ چند بار جوانی کنم؟ چند بار رویای کاری داشته باشم؟ چند بار با عشق کار کنم و از آن کار لذت ببرم؟ جز از یکبار در طیف گسترده ازلیت تا ابدیت؟! که اگر تمام ثروت دنیا را داشته باشم فرصت من فقط و فقط یکبار زندگی کردن است. تصمیم گرفتم که اگر  معلم هم نشدم و نتوانستم یعنی نگذاشته اند و به عبارتی بهتر خدای متعال نخواست (که با کمک هایش تا  اینجای نشان داده است که می خواهد) به قول استادم برزگترین معلم زندگیم، نویسنده معلم شوم نه معلم نویسنده و این برزگترین ریسک زندگی من است (اما معتقدم که آدمهای موفق اهل ریسک و از دست دادن هستند، تا نتوانم چیزی را از دست بدهم نخواهم توانست چیزهای باارزشتری به دست بیاورم و در منطقه امن وجودم  انگل وار زندگی خواهم کرد)، در زمانی که جوانان تحصیل کرده زیادی بیکارند و آرزوی کار مرا دارند، استعفا یعنی دیوانگی.  (در سالی که من برای آزمون استخدامی شرکت کردم در اردبیل نزدیک بیست هزار نفر شرکت کننده بود و فقط از بین آنها در حدود هزار نفر جذب دستگاه های اداری می شد که خدا به من لطف برزگی کرد) این از نظر خیلی ها ناعاقلانه و احساسی باشد اما من قصد آن کرده ام که  خود را از هر آن چیزی که مرا از رویاهایم دور می کند و باعث می شود در اوج جوانی احساس دربند بودن بکنم را رها میکنم و دل به دریای طوفانی زندگیم میسپارم بلاخره آن طوفان سهمگین نیز به لطه خدای منان خواهد گذشت چرا که به لحاظ مالی شرایط دشواری را انتظار دارم (البته استعفا مرحله آخر کار من است و من تا توان دارم و تا خدای رحمان و رحیم کمکم میکند و نگفته است که دیگر بس است، برای انتقال به آموزش و پرورش تلاش خواهم کرد).

از تاریخ تولد این وبلاگ  وبلاگ من چندین بار به شدت ذوق زده شده ام. روزیکه دو گروه از دانشجویان کارشناسی ارشد در زمان ها و مکان های متفاوت هر کدام با بیش از ده معیار، 120 و 150 وبلاگ را بررسی کرده بودند و وبلاگ ما در هر دوگروه اول شده بود.

روزی هایی که عکس استاد را به وبلاگ زدم و شاهد یافتن شاگردان و دوستان و همکلاسی های ایشان از سراسر دنیا و از ورای بازه زمانی نزدیک به نیم قرن و شادی و شور  استاد و همه آنها بوده ام.

روزیکه دوستی عزیز برایم کمپین دعا گذاشت و منکه باور نمی کردم، دعا کنندگان حتی به دویست سیصد نفر برسد، در کمال ناباوری امروز هفتصد را گذشته است و این برایم هیجان آور است.

روزیکه در این وبلاگ چند نفر از دوستان سرطانی به معجزه طب قرآنی آقای جمشید خدادادی از سرطان پیشرفته در اوج ناباوری دیگران و بخصوص پزشکان درمان شدند، (یکی از دوستان که هنوز دوماه ازدرمانشان نگذشته است، به سبب تغذیه قرآنی و به برکت دعای دوستان عزیز در کمال ناباوری پزشکان در حال بهبودی هستند) دنیا برایم گلستان شد.

روزهاییکه دوستان عزیزی آمدند و گفتند که به واسطه نوشته های این وبلاگ می خواهند زندگی مشترکشان را متحول کنند و کردند همه و همه برایم شادی بخش بوده و هستند و این وبلاگ نعمت برزگی است برای من.

دیروز که خسته از مساله کاریم بودم و دو دل و مردد که آیا واقعاً به استعفا هم به  عنوان آخرین گزینه فکر کنم چیزی ناگهان نگرانم کرد. شاید یک نوع ترس، یک نوع هراس از آینده،  با استادم تماس گرفتم و گفتم به نظر شما من می توانم نویسنده خوبی بشوم؟ گفت تو الان هم نویسنده ایی. گفتم استعداد نویسندگی من در چه حدی است؟ گفت تو هم زیبا می نویسی و هم غنی. گفتم ممکن است یک روزی من یک نویسنده جهانی شوم. گفت اگر تلاش کنی بله آن روز نزدیک است. گفتم اگر یک روز هیچ چیزی به ذهنم نیاید چیکار باید بکنم یعنی حرفهای ذهنم تمام شود گفت ذهن تو خلاق است. از آنجا که استادم یک مشاور  است و اصل اساسی هر مشاوره ایی، امید دادن به دیگری است نگرانی ها کماکان در من بودند و امروز که آن ترس ناشناخته هنوز در من بودم و مردد میکرد و مرا می ترساند از گام نهادن در راه نوشتن و نوشتن.  دیدم دوستانی برایم پیام های پر از امید و آرزو گذاشته اند که در بخش نظرات همین پست آورده ام. آنها همگی بر نویسندگی من و اینکه کتاب بنویسم تاکید داشتند (خوانندگان عزیزم برای خواندن پیامهای آنها به بخش نظرات همین پست مراجعه کنید)، خدا این بار هم برایم نشانه ایی فرستاد تا بدانم انتخابم نهایی ام درست است.

 گویا خدا از زبان این عزیزان به من گفت که تو باید مسیر زندگیت را بر منبای آنچه علاقه داری یعنی نوشتن قرار دهی که تو میتوانی و باید بتوانی. دوستان پیشنهاد دادند که من نوشته های وبلاگ را کتاب کنم پیشنهاد خیلی خوبی است من از همین لحظه از همین روز از همین ساعت از همین دقیقه که ساعت 23:20 دقیقه  شب پنج شنبه 21 مردادماه از سال 1395 می باشد به همه شما قول میدهم تلاش کنم تا به قول دوست عزیز خانم ژاندارک به یک نویسنده تمام عیار  تبدیل شوم و از این طریق برای نه تنها کودکان سرزمینم که برای مردم جهانم مفید باشم. هر دوست عزیزی که علاوه بر دعا برایم در خصوص این مطلب نیز نظر میدهد، انگار برایم دریا دریا انگیزه ارزانی می دارد پس خواهشمندم دریغش نفرمایید. وبلاگ من ثروتمند و با ارزش است چون فرهیختگانی از همه ایران و جهان با آن هستند، گلچین از بهترین ها. خدای متعال را بینهایت شاکرم به خاطر شما عزیزان. حال که نوشتن را  انتخاب کردم چه با  انتقال و  چه با استعفا. لطفاً با ارائه وتبادل اطلاعات ارزشمندتان مرا در این راه خطیر همراهی کنید که باز به قول حافظ شاعر برزگ ایران:

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم (سپاس از مهرتان)


برچسب‌ها: ژاندارک و کاترین, نواک, ژولیت, آلفرد و آندره
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 17:23 ] [ ریحانه محمدی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

آثار نویسندگان وبلاگ:
1.مجموعه آثار ازدواج عاقلانه، زندگی عاشقانه
1.1جلد اول: شرایط آمادگی برای ازدواج
1.2جلد دوم: روشهای شناخت همسر آینده
1.3جلد سوم: معیارهای درست انتخاب همسر
1.4جلد چهارم: روابط همسران
1.5جلد پنجم: علل پنهان طلاق (میرناصرداودزاده)
2. ۹۵ نکته عملی برای زن و شوهرها (میرناصر داودزاده)
3. باورهای زندگی سوز (ریحانه محمدی)
4.باورهای نادرست پیش از ازدواج (ریحانه محمدی)

شماره تماس برای تهیه کتابها و یا مشاوره با استاد: 09147042409
خرید آسان
امکانات وب